Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.
دوشنبه 28 مهر 1399 - 18:21

داستان من

داستان من

این تجربه خواندنی وخرد آن به یاد ماندنیست. نامه ای خطاب به استاد سید سهیل رضائی (بنیاد فرهنگی زندگی) نقل از کانال بنیاد

استاد رضايي عزيز!
حدود سه سال پيش ...
طبق استانداردهاي هر جامعه اي در اوج موفقيت بودم، مدرك دكتري خود را از يكي از معتبرترين دانشگاه هاي ژاپن دريافت كرده و در بزرگترين مركز تحقيقاتي ژاپن مشغول به كار بودم، درآمد خوب داشتم، در محيط كارم با پيشرفته ترين دستگاه هاي ممكن در يك آزمايشگاه مولكولي كار مي كردم، محل زندگي ام مناسب و راحت بود، مي توانستم در تعطيلات به سفر روم و ... و تمام آنچه را كه يك عمر براي آن دويده بودم را به دست آورده بودم ، درست در همين زمان كه در اوج قله بودم، شاد نبودم. چه شب ها كه وقتي از سر كار به منزل برمي گشتم بي دليل اشك مي ريختم ، افسردگي بر من چيره شده بود و هيچ كدام از آن دستاوردها براي شادي ام كافي نبودند. دليل آن اشك ها و آن رنج را نمي دانستم اما يك چيز را خوب مي دانستم كه " خسته ام" .
از تعطيلات تابستاني ام استفاده كردم و يك سفر به ايران آمدم. سفر به ايران و ديدار خانواده هميشه مي توانست جان تازه اي به اين جسم خسته ببخشد كه باز و باز دويدن را از سر گيرد.
در آن سفر يكي از دوستان خود كه پيشتر در دنياي مجازي با او آشنا شده بودم را ملاقات كردم و زماني كه دنبال يك موزيك مناسب با حالمان مي گشتيم که گوش کنیم در بين سي دي هايي كه در داشبورد خودرو داشت کاملا اتفاقي كه البته هيچ اتفاقي بي دليل رخ نمي دهد يك سي دي را به من نشان داد و پرسيد كه آيا از انرژي هاي درون آدم ها چيزي مي دانم ؟ كمي راجع به سي دي توضيح داد و وقتي اشتياق مرا ديد سي دي را به من داد كه گوش دهم.
پس از بازگشتم به ژاپن با وجود مشغله كاري زياد سعي مي كردم وقتي براي گوش كردن فايل ها پيدا كنم ، هرچه بيشتر پيش مي رفتم بيشتر علاقمند مي شدم ، تا اينكه به داستان "خداي حادث" رسيدم و همينطور كه گوش مي دادم انگار روي صندلي خشكم زده بود و بي حركت تنها عكس العمل ام به آن جملات اشك بود. حالا دیگر دریافته بودم که خدای حادث(انرژی طرح پرسشهای معنایی وفلسفی) داس به دست لحظه به لحظه به من نزدیک تر می شد تا هر آنچه را که داشتم درو کند و زندگی ام را برایم هر روز بی مفهوم تر از روز قبل نماید.

داستان عشقی که آن روزها درگیر آن بودم به بدترین حالت خود دچار شده بود، تحمل همکاران بی آزار و البته بی احساس ژاپنی ام هر روز برایم سخت تر می شد. تمام تعطیلات خود را بی اینکه برنامه خاصی داشته باشم در منزل می ماندم و حتی دل و دماغ مرتب کردن اتاق خوابم را هم نداشتم. پایان این داستان در این خلاصه شد که پس از اتمام قرداد کاری ام هیچ تلاشی برای تمدید قراردادم در آن پژوهشگاه بزرگ که روزی رویای کار کردن در آنجا را داشتم، نکردم. قرارداد های دیگر ازجمله تمدید ویزا و قرارداد آپارتمانم هم که وابسته به شغل ام بودند خود به خود کنسل شدند. در اوج نا باوری رئیس ام ، دوستانم و خانواده ام در ایران، تصمیم به بازگشت به وطن را گرفتم. در ژاپن وسایل دست دوم حتی اگر در بهترین وضعیت ممکن باشند هیچ ارزش ندارند، بنابراین وسایل منزلم که همه را با تلاش خودم تهیه کرده بودم و در پس تصویر هر کدام معنا و خاطره ای نهفته بود را یا به دوستام بخشیدم یا هزینه لازم را به شهرداری پرداختم و آنها را دور انداختم. لباس ها، کفش ها، لوازم شخصی ... مگر یک چمدان سی کیلویی برای پرواز چقدر ظرفیت داشت؟ چقدر می توانستم هزینه اضافه بار بپردازم؟ بنابراین غیر از خاص ترین ها بقیه را دور انداختم.

بعد از شش سال و اندی با یک چمدان وارد فرودگاه امام خمینی شدم. در آن لحظه غیر از خودم هیچ کس نمی دانست که چقدر تنهایم، چقدر دستانم خالی است و چه دنیایی را پشت سر گذاشتم و به کشورم بازگشتم. ماه ها گذشت اما ساکت بودم و افسرده. کنایه های اطرافیان را می شنیدم که احمق بودی برگشتی! حالا با این وضعیت ایران باید پوستت کنده بشه تا یک کاری پیدا کنی! وای چقدر ساکت شدی! چقدر ژاپنی شدی ! و ... اما مهم نبود. هیچ چیز مهم نبود. تا اینکه رمضان 93 شنیدم که شما در شب قدر یک سخنرانی خواهید داشت، با وجود اینکه دوست داشتم در آن مراسم باشم اما واقعا حس بیرون زدن از خانه را نداشتم. تا اینکه همان شب مثل همیشه شما در کمال سخاوت فایل صوتی سخنرانی شب قدر را در سایت خود به اشتراک گذاشتید. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که موفق شدم با سرعت لاک پشتی اینترنت ایران فایل را باز کنم . داستان کشتی نوح بود و دریای خروشان زندگی که همه چیز را در هم می کوفت و با خود می برد. این جمله شما که " اگر خودت ترمز را نکشی دنیا ترمز را برات می کشه" در جانم نشست و منقلبم کرد. دنیا ترمز را برای من کشیده بود تا پس از بیش از بیست و پنج سال تحصیل علم و فضل و دانش الان ماه ها در اتاقی بنشینم بی هیچ چشم اندازی.
از آن شب دوباره تصمیم گرفتم بار دیگر برخیزم و راه و هدف تازه ای را شروع کنم. باید شغلی پیدا می کردم. بیکاری و بی هدفی هرگز یاورانو همراهان طولانی مدتی برای من نبوده اند. بار دیگر دویدن را از سر گرفتم. اما این بار وقتی خسته از شلوغی خیابان های پردود، رانندگی های بی نظم، سر و صدای غیر قانونی دستفروشان مترو، برخورد نا مناسب برخی هموطنان در اداره های دولتی و ... به منزل می رسیدم با آتنای درونم شروع به سخن گفتن می کردم. از او می خواستم کلاهخود و زره خود را زمین بگذارد، شب را در آرامش سپری کند، چای بنوشد و بداند به قدر کفایت فرصت دارد و نیازی به عجله نیست.
حدود یکسال و نیم است که در ایرانم و امروز درگیر دو شغل متناسب با رشته تحصیلی خود هستم که یکی از آنها تدریس در دانشگاه است. البته اولین تجربه تدریس در دانشگاه را اولین بار در سن 27 سالگی تجربه کردم. اما امروز مدرس متفاوت تری هستم نسبت به آن روزها. الان دیگر "آتناها "(انرژی نظم،کار وموفقیت)و "آپلوها"(انرژی قانون مداری وبرنامه ریزی) تنها دانشجویان مورد علاقه من نیستند. در دنیای خودم که در حال بسط دادن آن هستم برای " دیونسوس" ها(انرژی عرفان وخوش گذرانی) و " پرسفون" ها (انرژی طراوت وانعطاف وزن بودن) هم جا هست. الان می دانم برخی افراد مفهوم وقت شناسی را نمی دانند، برخی نمی توانند پیگیر باشند، برخی تا سن 45 سالگی هنوز نتوانسته اند حتی شغل مناسبی داشته باشند و ... همه اینها را به چشم یک ویژگی می نگرم نه یک نقص یا بیماری. حتی " هرا" هایی(انرژی همسری ومیل به زوجیت ) را که زمانی برایم منفورترین چهره های این کره خاکی بودند اگر دوست ندارم می توانم در مقابل شان سکوت کنم و تحملشان کنم. اما باید اعتراف کنم هنوز هم غم و نا امیدی هر روز از هر طرف به سوی من حمله ور می شوند و برای مقابله با آنها سلاحی جزهمان " آتنا" را همراه تر و قوی تر نمی شناسم که کمکم کند تا ادامه دهم. آتنای تعدیل شده ای که اکنون چند فضای خالی برای همه انسان های متفاوت دنیا در قلب خود دارد .
امروز که خواستم در سایت شما عضو شوم در کادر کوچکی از " انگیزه" سوال شد. انگیزه من رسیدن به آرامش درونی، عشق ورزی بدون چشم داشت و قطعا موفقیت شغلی است. اما از نوشتن این متن انگیزه قوی تری داشتم و آن سپاسگزاری از شما بود که زکات علم خود را سخاوتمندانه با انتشار دانسته ها و آموزه های خود به صورت رایگان در شبکه های مجازی، می پردازید. اینکه هنوز در دنیا افرادی هستند که عاشقانه به فکر آموزش و تغییر افراد جامعه خود هستند باعث بسی خوشحالی است. به عنوان یک معلم، خوب می دانم شنیدن هیچ جمله ای به اندازه " استاد شما باعث شدید من در جهت مثبت تغییر کنم" خوشایند نیست و امروز به شما می گویم که استاد رضایی عزیز من بزرگترین تغییرات مثبت زندگی خودم را مدیون شما هستم.
برای شما و خانواده محترمان سلامتی و ذهن و روانی آرام را از خدا خواستارم.
با تقدیم احترام
پ.ز.ر
@bonyadfarhangzendegi
این متن با اجازه نویسنده منتشر شده است
*اسامی آتنا، هرا، پرسفون برگرفته از پکیج آموزشی انواع انرژیهای زنانه فعال در روان انسان می باشد که با غلبه هرکدام رندگی ما معنا وجهت خاصی را پیدا می کند.
هادس، یکی از8انواع انرژیهای مردانه روان میباشد

  • تاریخ: چهارشنبه 27 شهریور 1398 - 14:24
  • نویسنده: مدیریت
  • صفحه: وبلاگ
  • بازدید: 273

ارسال نظر

خوش آمدید

نیمکت برای یادگرفتن، همیشه جذابه. نوشتن از نیمکت جذابتره. خاطرات نیمکتی شما را خریداریم.

.

.

کتاب های صوتی

http://ketabava.inimkat.com/

.

لیتکهای مفید

ویترین کتابهای دبستانک

......

فروش اینترنتی لوازم بازی کودک

.....

رواشناس کودک و نوجوان

نیره غلامپور، مدرس دانشگاه

.....

آشنائی با رشته دامپزشکی

دکتر توحید زاهد، رزیدنت پاتولوژی دانشگاه شیراز

آمار

  • بازدید امروز: 58
  • بازدید دیروز: 111
  • بازدید کل: 62176

نیمکت سایت آموزشی ایران قدرت گرفته از سایت نیمکت - آموزش کسب و کار اینترنتی