Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.
دوشنبه 28 مهر 1399 - 18:53

اقدامی اشتباه كه زندگی من را عوض كرد!

اقدامی اشتباه كه زندگی من را عوض كرد!

به نقل از کانال تلگرام سیدسهیل رضایی

من یک پسری هستم از خانواده ای محافظه کار، منظورم از محافظه کار خانواده ای هست که به فرزندش آموزش داده که هر موقع می خواد تصمیمی بگیره، باید به همه جوانب کار فکر کنه و همه چیز رو بسنجه، که خوب در عمل همیشه قسمت های نگران کننده یک تصمیم باعث می شده یا از اون تصمیم منصرف بشم و یا اگر هم تصمیمی میگیرم عذاب وجدان داشته باشم که نکنه این تصمیم من اشتباه باشه.

این پسری که داستانش رو می خونید، کوچکترین عضو یک خانواده چند نفری هست و خوب به دلیل مراقبت همه افراد خانواده، سختی ندیده و وزن بالایی پیدا کرده، سنگین ترین وسیله ای که جابجا کرده یک لپتاپ بوده و همیشه سعی می کرده جوری خوب رفتار کنه که همه بگن به به عجب پسری! و البته تا زمانی که کاردانی رو شروع کرده دست آوردی هم نداشته و حتی از تاریکی هم می ترسیده و فقط زندگی کرده و کلی رویای بزرگ تو سرش بوده.

این پسر بعد از خوندن چند ترم کاردانی با معدل 12، یک روز به دلیل رو برو شدن با مشکلاتی در دانشگاه تصمیم می گیره انصراف بده و به سربازی بره و سر خود در کمتر از یک ساعت بدون فکر دانشگاه رو انصراف میده و به دلیل چند بهانه فرم درخواست رفتن به خدمت سربازی در سال 1387 رو تکمیل میکنه.
درنهایت نامه ای مبنی بر این موضوع که سه ماهه دیگر باید خدمتش رو شروع کنه، و به دلیل انصراف از تحصیل باید با دیگر دیپلومه های بدون پارتی خدمتش رو شروع کنه دریافت می کنه.
شب اول در بدو ورود به پادگانی بین بیرجند و زاهدان دژبانان از همه می خواهند (150 نفر بودیم، چند اتوبوس) که اگر مواد مخدر همراه دارند بیرون در تحویل دهند،
مواد مخدر؟! یعنی چی؟! چرا یکی باید تو پادگان مواد مخدر بیاره... در حالی که سوال پشت سوال تو ذهنم نقش می بست، دژبان به من گفت چرا میلرزی؟ چی همراهت داری؟! من گفتم لرزش من ارثی هست و ربطی به داشتن مواد نداره و منم هیچ موادی ندارم. منو به بالای چند پله برد و جلوی همه گفت لباس هات رو دربیار، با هر یک لباس خورد می شدم، اینقدر ادامه داد که فقط شورت پام بود، و 150 سرباز دیگر که من رو نگاه می کردند، دژبان گفت با هر کدامتون همین کار رو می کنم تا موادهاتون رو تحویل بدین! حس من تنفر بود و ضعف شدید و شخصیتی که خورد شده بود. بماند که وقتی این رفتار را دیدن در مجموع چهار کیلو ناس، چند بسته بنگ و مقدار بسیار کمی تریاک از سربازان بصورت داوطلب تحویل دژبانان شد.

مشکلات ادامه داشت و هر روز بدتر می شد، به دلیل اضافه وزن زیاد، اعتماد به نفس له شده و وزنی بالا در چند روز اول نمی توانستم درست در رژه شرکت کنم و مدام عقب می موندم در حدی که قادر به ادامه مسیر بر روی دو پام نبودم و مسیر های چند صد متری را باید سینه خیز می آمدم.

شب هفتم و یا هشتم بود، حوله دور گردنم و مسواک و لیوان مخصوص آب تو دستم، وقتی برای شام آماده می شدیم، بچه ها سر صدا کردن و کل ما 150 نفر تنبیه شدیم، دوباره گفتن باید مسیری رو بدویم، هر بار سر و صدای یک سرباز که نمیدونستیم کیه و دوباره تنبیه... شاید چند کیلومتر در یک مسیر خاکی دویده بودیم گرسنه و تشنه، دیگر مسواک لیوان و حوله ام هم نبود، گفتن حالت شنا بگیرین و از نفر اول یک نفر یک نفر غذا بگیرند و به خوابگاه برن، درست حدس زدید با فاصله زیاد من آخرین نفر بوم و تا دم خوابگاه شیب سرازیری بود، فرمانده گفت هر کس نتونه حالت شنا قرار بگیره و زانوش به زمین برسه، باید به بازداشتگاه بره!
با خودم گفتم زندان؟ بازداشتگاه؟!... ترس تمام وجودم رو گرفت و در چند ثانیه کلاه کشی سرم رو پایین کشیدم و سنگ تیزی رو پیدا کردم و گفتم دیگر این زندگی ارزشش رو نداره، بدون لحظه ای درنگ شروع کردم محکم سرم رو بکوبم به سنگی تیز، و می دونستم اگه نبینم چیکار می کنم کار ساده تره و همه چی تموم میشه، دردی در سرم حس نمی کردم شاید چهار یا پنج بار محکم با تمام قدرت این کار رو کردم که ضربه ای با نوک پوتین به سر دلم برخورد کرد، یکی از فرمانده ها که پشت سرم بود من رو دیگر حین این کار دید و و با دو لگد محکم منو زد. شروع کردم به غلت زدن و سراشیبی خاکی پر از سنگ و خاک رو تا در خوابگاه همراه با دردی شدید و با صدای فرمانده که می گفت سرباز برو بازداشتگاه.
بلند شدم، گریه می کردم چشمام کاسه خون بود از درد نفرت و ترس، ولی بدون گوش کردن به حرف کسی به خوابگاه رفتم و دوباره کلاهم رو پایین کشیدم و با گریه خوابیدم.
از فردای اون روز دیدم حالا که زندم باید زنده بمونم، برای من این دوره حکم مرگ و زندگی رو داشت، راه حلی برای هر مشکلم پیدا می کردم، برای رژه نرفتن هر روز صبحانه ام جلوی فرمانده را بالا می اوردم، در این حالت نیاز به رژه نبود ولی اینقدر بهم نگهبانی داد تا ترسم از تاریکی بریزه.

من وقتی دیدم می تونم از زندگیم بگذرم گفتم: چرا یک بار دیگه تلاش نکنم؟ چرا هر چه در توان دارم رو برای زندگیم نگذارم؟ حال انسانی با سه شغل همزمان هستم، تلاش می کنم، از شکست و تاریکی نمی ترسم، زندگی رو همینجوری که هست می پذیرم.

  • تاریخ: پنجشنبه 28 شهریور 1398 - 19:57
  • نویسنده: مدیریت
  • صفحه: وبلاگ
  • بازدید: 312

ارسال نظر

خوش آمدید

نیمکت برای یادگرفتن، همیشه جذابه. نوشتن از نیمکت جذابتره. خاطرات نیمکتی شما را خریداریم.

.

.

کتاب های صوتی

http://ketabava.inimkat.com/

.

لیتکهای مفید

ویترین کتابهای دبستانک

......

فروش اینترنتی لوازم بازی کودک

.....

رواشناس کودک و نوجوان

نیره غلامپور، مدرس دانشگاه

.....

آشنائی با رشته دامپزشکی

دکتر توحید زاهد، رزیدنت پاتولوژی دانشگاه شیراز

آمار

  • بازدید امروز: 85
  • بازدید دیروز: 111
  • بازدید کل: 62203

نیمکت سایت آموزشی ایران قدرت گرفته از سایت نیمکت - آموزش کسب و کار اینترنتی